اينجا آسمان هميشه آبيست
 

ساعت 10 شب بود. هوا هم سرد. همه دور یه بخاری علاءالدین جمع شده بودیم . بی بی کتری رویی رو روی بخاری گذاشته بود و بخار آروم آروم از دهانه کتری بیرون می زد . از نایلون شیشه ای علاءالدین چشمهام رو به آتش فتیله دوخته بودم . گاهی وقتا شعله می کشید گاهی وقتا هم شعله آبیش آرامش خاصی بهم می داد. سینی چایی هم کنار بخاری و یه ظرف آب که برا شستن استکانها بود . کنارم آبجیم یه پتو انداخته بود روش و خوابیده بود . هنوز کوچیک بود و خبری نداشت از آینده ای که در انتظارشه . اونطرف تر مامانم و دادشم نشسته بودن ، مامان داشت به داداش می گفت بره از اب انبار آب بیاره فردا صبح برا شستن دست و صورت بریزه تویه سطلی که تو اتاقه ، داداشم هم گله از سردی هوا داشت و اینکه صبح اینکارو م یکنه ...منم کنار بی بی بودم دستام و حلقه کرده بودم دور زانوهام . فکر کلاس فردا بودم . اینکه برم مدرسه . نرم مدرسه . تا کی اینجا هستیم و کی بر می گردیم خونه و ... . صدای قلیون کشیدن بی بی من و از افکارم جدا کرد . قل قل قل قل . یه نفس کوتاه . کمی دود تو هوا و دوباره قل قل قل قل ... همونجا کنار بی بی یه بالش بود که وقتی خسته می شد بهش تکیه میداد اونو زیر سرم گذاشتم و خودم و جمع و جور کردم . کمی از پتوی آبجی رو رو خودم دادم به سقف چندلی خونه نگاهی انداختم . همینجور تو افکارم بودم که چراغ رو خاموش کردن . نور بخاری روی سقف افتاده بود و من به بافت سقف فکر می کردم که چه کسی و چه وقتی اینا رو ساخته ، مامانم وقتی کوچیک بوده همینجا خوابیده و مثل من فکر می کرده ؟!... روی دیوار ته اتاق تصویری تاریک از یه کشتی باری بزرگ بود که داییم زمانی که دریا می رفت به ذهن سپرده بود و روی دیوار نقاشی کرده بود . همونجور که نور بخاری سو سو میزد با صدای قل قل قلیون بی بی خوابم برد ...

یادش بخیر . اونموقع 13 سالم بود . الان نه بی بی بین ماست و نه اثری از خونه بی بی . کاش اونسال بر نمی گشتیم خونه ...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦ - امین

روزی

فرمانده نگاهی به لشکرش انداخت . حرکات تک تک سربازان را زیر نظر گرفت . آرام شروع به قدم زدن میان آنها کرد . استرس و اضطراب را در نگاه آنها می دید . بعضی سربازان سعی می کردند خود را بی احساس نشان دهند اما گاهی اوقات لرزیدن دستانشان حکایت از تشویش درونی آنها داشت.
فرمانده بیشتر از آنکه به فکر این اضطراب باشد در فکر نحوه مقابله با دشمن بود . او منتظر رسیدن گروه مهندسی و خبر بود . وقتی از میان سربازان بیرون آمد به طرف سکو حرکت کرد . بالا رفت و فریاد زد . آزاد !
جنب و جوش و همهمه ای سربازان را فرا گرفت . همه به حالت آزاد باش در آمدند. لبهایش را بهم فشرد و روی از سربازان برگرداند . بیسیم را در دستش گرفت ،کلید آنرا فشار داد :
- لشکر شماره 1 .. ما آماده باشیم .
از آنطرف خط صدایی ضعیف که مشخص بود سراسیمه است جواب داد :
- گروهبان مک صحبت میکنه . قربان اینجا اوضاع مناسب نیست . فرمانده کشته شده و چیزی از ما باقی نمونده . هرچه سریعتر میتونین خودتونو برسونید قربان .
- دریافت شد .
فرمانده نگاهی به سربازانش انداخت. کلید بیسیم را باز فشرد :
- از لشکر 2 به فرماندهی . قربان چه دستوری میدین
مدتی سکوت حاکم شد . صدای خش خشی آمد . باز قطع شد. فرمانده تکرار کرد :
- ستوان استن صحبت می کنه ، قربان چه دستوری میدین .
فرمانده نگاه سنگین سربازان را حس کرد همه به او خیره شده بودند .
اینبار بلندتر و محکم تر صحبت کرد .
- از لشکر 2 . قربان چه دستوری می دین ؟
اینبار صدایی ضعیف شنیده شد :
- ف....هی... خ.... خش. خششش.ق..... .. خششش
فرمانده آه بلندی گشید . شتابان از مقر فرماندهی خارج شد . اوضاع اطراف تحت کنترل بود . نگهابان ها در محل های مشخص شده مستقر بودند . تصمیم گرفت از بیسیم دیگری که در اختیار اتاق نگهبانی بود استفاده کند شاید بهتر جواب می داد .
به طرف اتاق نگهبانی رفت . میان راه دود غلیظی از دور مشاهده میشد و نشانی از نبرد داشت . متوجه شد کسی از دور او را صدا می زند . به طرف صدا برگشت . یکی از سربازان به دنبال او می دوید . ایستاد تا سرباز کاملا به او رسید . سرباز همانطور که نفس نفس می زد شروع به صحبت کرد .
- مندز هستم ....از مقر فرماندهی شمالی ..... ماموریت پنجم .
فرمانده با سر نشان داد منتظر مابقی صحبتهاست .
- قربان خطوط ارتباطی ما با لشکرها دچار مشکل شده . فرمانده عملیات دستور دادند به اینجا بیام و ساعت حمله رو بگم .
- بگو
- همین الان قربان . به محض ورود من شما باید وارد عمل بشید . این دستور افسر عملیات استفان جورجه.
- میتونی بری .
و خودش هم با عجله به مقر لشکر رفت. وقتی وارد شد . فریاد زد  :
گروهان آماده باش . ما تا 2 دقیقه دیگه به خط حمله میریم .
خودش رو به سکو رسوند :
تا چند دقیقه دیگه درگیری سختی رو پیش رو داریم . ممکنه همه ما کشته بشیم . میدونم هر کدوم از شما آرزوهایی دارین ولی الان زمان اینه که برای وطنمون ، برای فرزاندنمون و خانواده هامون . برای سلامتیشون و آزادیشون بجنگیم . میخوام به فکر زمانی باشین که دشمن تو خونه ماست و زن و بچه هامون اسیر اونان . غیریت خودتونو نشون بدین و تا اونجا که در توان دارین بجنگین .
از سکو پایین اومد و فریاد بلندتری زد . گروهان حرکت .
گروهان با سرو صدای زیادی شروع به حرکت کرد . ستوان استن مصمم تر از بقیه در جلوی صف قرار داشت . طبق نقشه ای که داشت اونها 15 دقیقه تا محل درگیری فاصله داشتند . دوباره دکمه بیسیم را فشار داد : لشکر 1 ؟
مدتی انتظار کشید و. جوابی نشنید . به احتمال زیاد لشکر منهدم شده بود . ار اینکه به سرنوشت فکر کند  پرهیز میکرد . تنها چیزی که ذهنش را پر کرده بود این بود که چگونه وارد معرکه شود .
10 دقیقه گذشت آنها در نزدیکی محل بودند . اولین چیزی که به چشم خورد دست تکه شده ای بود که لای بوته ها افتاده بود . هراس را میان سربازانش حس کرد و خشمگینانه فریاد زد  : گروهان آماده باش !
دیگر میدان را که پر از سربازان دشمن بود میدیدند . آنها غنائم را احاطه کرده بودند و اجساد سربازان خودی در همه جا دیده میشد . باید جلوی تجاوز  آنها به خاکشان را می گرفتند .
فرمانده دستانش را بالا برد و فریاد زد : حملهههههههههههه
گروهان با سر و صدای زیادی به طرف دشمن یورش برد و دشن متوجه حضور آنها شد .
ناگهان سایه ای بزرگ روی دشمن را پوشانید و در یک آن زلزله ای رخ داد . و غبار همه جا را فرا گرفت . تنها چیزی که شنیده میشد ناله ها و فریادها و صدای خورد شدن استخوان بود ...  
وقتی غبار فرو نشست . سربازان دشمن له شده بودند و اندکی نیاز در حال فرار بود .
وقتی زیر پایم را نگاه کردم . روی تکه نانی پا گذاشته بودم و تعداد زیادی مورچه له شده بودند . و دسته ای دیگر سوی نان حمله ور شدند . دلم برای انها که له شده بودند سوخت. با خود گفتم شاید روزی انها نبوده و به راه خود ادامه دادم ...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦ - امین

تولدت مبارک

یک باغ در صورت او مخفی است

آنجا که گل سرخ و یاس سپید می رویند

یک بهشت آسمانی ٬

آنجا که میوه ها به بار می نشینند

گبلاسها می رسند

و کسی انها را نمی چیند

تا وقتی که گیلاسهای رسیده خود به فریاد درآیند

همچو مرواید درخشان

گیلاس ها ردیف به ردیف کنار هم نشسته اند

و لبخندش

گل سرخی است پنهان

زیر برف

نه اشراف زاده و نه شاهزاده

هیچکس زا توان تصاحب این مروارید نیست

تا وقتی که گیلاسهای رسیده خود به فریاد در آیند

چشمانش همچو فرشتگانیست

که در سکوت ٬‌جهان را به نظاره نشسته اند

و ابروانش

همچو کمانی که تهدید مرگ را تداعی می کند

هر تلاش دست و چشم

برای تصاحب آن گیلاس های مقدس بی ثمر است

تا وقتی که گیلاس های رسیده ٬ خود به فریاد درآیند .

تولدت مبارک

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦ - امین

کشتی نوح

به زمین خطاب شد که فورا آب را فرو بر و به آسمان امر شد که باران را قطع کن و آب خشک شد و حکم انجام یافت و کشتی بر کوه جدی قرار گرفت و فرمان هلاک ستمکاران در رسید . (آیه ۴۴ سوره هود)

کوه جودی احتمالا همان کوه آرارات است که در مرز ایران و ترکیه و ارمنستان واقع شده است . (تفسیر نمونه ٬ جلد ۹ صفحه ۱۱۳) .

نمای کوه آتشفشان آرارات و بقایای فسیل کشتی نوح در روستای اوزون دیجی و اردوگاه بازدیدکنندگان

بقایای هلاکت قوم نوح (ع) در کنار فرات که بر روی الواح سومر بدست آمده است .

فسیل کشتی نوح در خاکستر آتشفشانی کوه آرارات در ۳ کیلومتری مرز ایران و ترکیه

نمایی دیگر از کشتی نوح (ع) در دامنه کوه آرارات در مرز ایران و ترکیه

مقایسه ابعاد محاسبه شده از فسیل کشتی نوح (ع) و ناو هواپیمابر کیتی هاوک

جایگاه فرود کشتی نوح در کوه آرارات

ابعاد و طراحی سه طبقه ای کشتی نوح (ع) به کمک بقایای بجا مانده در دامنه کوه آرارات

فلزیاب برای کشف قطعات فلزی در بدنه کشتی نوح (ع) در میان خاکستر آتشفشانی

بازسازی نمای لنگر کشتی برای حفظ تعادل در مقابل طوفان نوح (ع)

مطالبی رو که بالا خوندین از کتاب ؛ باستان شناسی قرآن کریم ؛ هست . این یکی از موارد باستان شناسی توسط ایه های قران هست.

با تشکر از همه دوستانی که من و تشویق به نوشتن کردن . از همه ممنونم . تا آپ بعدی شب و روز همگی خوش

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦ - امین

کهنه درد...

شادی افزون بود و دل می خرامید در چمن ... آسمان آبی بود و همیشه لبخند بر لبانم ... درد پوسته ی هسته خرمایی بود بر تن ... قامت راست چون سرو ... همدردی بود و همصحبت و یاری ...

دریغ از لحظه ها و روزها ... دریغ از ما ... دریغ از دوست ... دریغ از سالها عاشقی ... نه آسمانی ماند و لبخندی ... نه آن قامت و سرسبزی... تنها درد ماند و هلال کمر ... کو همصحبتان دیروز و امروز؟ ... کو آن یار پرادعای عاشق؟

تو ای همدرد ... زیبا کلام و شیرین سخن ... جز تو ... کس را نبود وفا بر ما ... تو هم گشتی گوشه نشین و اسیر درد ...

همیاران گرامی . زین پس نشانی از من در اینجا نخواهد بود. ما از این محفل برفتیم ...

حدیث عشق من گر کس نگفت افسانه ای کمتر

وگر من هم نباشم در جهان دیوانه ای کمتر

از ان سیمرغ را در قاف غربت اشیان دادند

که شدزین دامگه مشغول اب ودانه ای کمتر

کسی عاشق بود کز اتش سوزان نپرهیزد

به راه عشق نتوان بودن از پروانه ای کمتر

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥ - امین