خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
امین
آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران

سالها گذشت . برگهای زرد درختان مثل همیشه زیر پای رهگذران ، خورد می شدند و صدای آنها تنها صدایی بود که سکوت کوچه خلوت بهار را می شکست . پس از مدتی دیگر رهگذری در آن کوچه پیدایش نشد . درختان همه لخت و عور منتظر جبر سنگین زمستان بودند . زمستانی که چشمهایش را بروی همه حقایق بسته بود و نوکر او پاییز همه را آماده تاوانی سخت کرده بود . ردیف درختهای سر به فلک کشیده اما پیر و نامیزان از اول کوچه تا ته کوچه ختم می شد . از آن دور دست ها مردی با پالتویی بلند آرام آرام روی برگها قدم میزد . گویی از صدای خش خش آنها لذت میبرد . به اواسط کوچه که رسید ، به درختی که روبروش بود نگاهی انداخت . متقکر همانجا ایستاد . دستش را به طرف تنها برگ سبز درخت دراز کرد . صدای جیغ و ناله همه درختان بلند شد . رهگذر بی اعتنا به وحشت نگاه درخت مادر ، برگ را از درخت کند . غبار نشسته به روی او را پاک کرد و به زمین انداخت . آخرین برگ درخت پیری بود که بالای سرش بود . به همه درختها نگاه کرد . همه مبهوت برگی را که آرام بر زمین کنار برگهای دیگر می افتاد را می نگریستند . میتوانستند صدای سخت نفس کشیدن برگ را در لحظه مرگ بشنوند . اما رهگذر که نه جیغ وحشت و نه صدای نفس را می شنید خرسند از این جدایی آرام برگشت و در دوردست ها پنهان شد .
آری او زمان بود که چهره اش را اینبار اینگونه نشان داد تا لحظه جدایی را آسانتر کند . لحظه ای که با شمارش تنها نفسهای برگی سبز که مهلت ماندن بود به انتها می رسید و در سربزسبزی به سکوتی مطلق با خاطره های بهارانی پرشمار به زردی می گرایید .
