اينجا آسمان هميشه آبيست
.... !

سالها گذشت . برگهای زرد درختان مثل همیشه زیر پای رهگذران ، خورد می شدند و صدای آنها تنها صدایی بود که سکوت کوچه خلوت بهار را می شکست . پس از مدتی دیگر رهگذری در آن کوچه پیدایش نشد . درختان همه لخت و عور منتظر جبر سنگین زمستان بودند . زمستانی که چشمهایش را بروی همه حقایق بسته بود و نوکر او پاییز همه را آماده تاوانی سخت کرده بود . ردیف درختهای سر به فلک کشیده اما پیر و نامیزان از اول کوچه تا ته کوچه ختم می شد . از آن دور دست ها مردی با پالتویی بلند آرام آرام روی برگها قدم میزد . گویی از صدای خش خش آنها لذت میبرد . به اواسط کوچه که رسید ، به درختی که روبروش بود نگاهی انداخت . متقکر همانجا ایستاد . دستش را به طرف تنها برگ سبز درخت دراز کرد . صدای جیغ و ناله همه درختان بلند شد . رهگذر بی اعتنا به وحشت نگاه درخت مادر ، برگ را از درخت کند . غبار نشسته به روی او را پاک کرد و به زمین انداخت . آخرین برگ درخت پیری بود که بالای سرش بود . به همه درختها نگاه کرد . همه مبهوت برگی را که آرام بر زمین کنار برگهای دیگر می افتاد را می نگریستند . میتوانستند صدای سخت نفس کشیدن برگ را در لحظه مرگ بشنوند . اما رهگذر که نه جیغ وحشت و نه صدای نفس را می شنید خرسند از این جدایی آرام برگشت و در دوردست ها پنهان شد .
آری او زمان بود که چهره اش را اینبار اینگونه نشان داد تا لحظه جدایی را آسانتر کند . لحظه ای که با شمارش تنها نفسهای برگی سبز که مهلت ماندن بود به انتها می رسید و در سربزسبزی به سکوتی مطلق با خاطره های بهارانی پرشمار به زردی می گرایید .

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٥ - امین