اينجا آسمان هميشه آبيست
بخند ...

لبخند بزن ! این بغض مرا به لبخندی فرو نشان . روزهای سخت رفته اند ... دستانت را چون کودکان از چهره بردار . ابروانت چرا در دستانت پنهانند ؟ این لرزش بر شانه تو از آن چیست ؟ آرام باش . قطرات اشک روی گونه را این بار ... آری اینبار بگذار من برچینم . بگذار موهایت را اینبار من ! آری من ِ در تو شانه کشم . مات و مبهوت بر گوشه چه نشسته ای .  نور زیبای صبح را در آینه رودخانه عمرمان ببین . فردایی هست سرشار از پروانه ها ، با بالهایی رنگین در باغ . بو کن ! بوی نان تازه است . بوی هیزم سوخته به زیر تابه نان است . این صدای همان بلبلست که دیروز از قفس رهایش کردیم . صدای رودخانه را بشنو . آماده ایی با پای برهنه مثل دوران کودکی ، بدون غم خیس شدن در آب و سرما خوردگی ، بر این آب در جریان ثابت کنیم مثل ماهیها با تو شنا نمی کنیم ؟ یادت هست میخواندیم از صدای ضربه پایمان بر تو . بر اندکی ایست تو ، بر لحظه پراکنده شدن قطره هایت . از خنک شدن نسیم بر گونه هامان، از حس ترشدن با روشنایت لذت میبریم ؟ یادت هست ؟! لبخند بزن .. آری بخند . از کهنگی و پارگی لباس چه باک . نترس که بگویند دیوانه ایم . بگذار بمانند بر جاهلی که این لباس را شایسته هر کس نیست . خندیدی؟ جانم بقربانت . اکنون آرامم ... اکنون صدای قلبت می آید ...

نوشته :‌خودم

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥ - امین

با تو ُ در اضطراب تو

ساعت 12 . دل بی تاب توست . بیتاب بی تابی توست . دل غرق در افکار امروز توست . من و دل خروشان چو دیگ جوشان با تو در پی تو به انتظار فصلی نو نشسته ایم . حراست مباد ! ایزد باتوست . وجودم با توست . مگو عرصه تنگ است ، آسمان بی رنگ است . مگو خانه تاریک است و هوا سرد است . میاندیش به هراس فردا و بیقراری دلها . اکنونت را با من باش . بگذار فردای بد را امروز سرکوب کنیم . بلبلان را پرواز دهیم ، قفسها را بشکنیم و آزاد ندا سردهیم " خداوند با ماست "

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥ - امین

قصه

باشد که یک روز من و تو قصه شویم . قصه حرفهای ناگفته شویم . راوی قصه نه تو باشی و نه من . آن زیبا دختری باشد که قطره اشکش آهی سوزنده از آرزویی شیرین برای وصالی زیباست .
وصالی که هر دو در رویایش هر شب سر به بالین می گذاریم و از اتفاقات نیفتاده فردا سخن میرانیم . از عشق و درماندگی . از زندگی و سردرگمی . از رویای شرابی عسل گونه در زیر سایه درخت کنار . از صفای جویباری خنک کنار کوهساری عظیم . از قلب بزرگ بر روی سینه ستاره . از یک دست لباس محلی زیبا . از فال حافظ  . از نوشتن اسمت بر روی رگهایم . از اشکهای پنهان دوران غربت . از زیبای مه رویی که اینک نوشته را میخواند . از نوازش موهای بلند به زیر نور مهتاب  . از خوردن ناردونه و لواشک و قرت قروت و هر چیز که میتوان فکرش را کرد . از خود تو . از زیبایی اندام و چشمانت . از گیسوان بلندت. از من . از خشم های سالانه یکبار و از غمی بزرگ که اکنون من و تو . دوردست ها فاصله را تنها به امید یک روز دیدن آهسته آهسته جام عمر را سر میکشیم .

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥ - امین