خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
امین
آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران

لبخند بزن ! این بغض مرا به لبخندی فرو نشان . روزهای سخت رفته اند ... دستانت را چون کودکان از چهره بردار . ابروانت چرا در دستانت پنهانند ؟ این لرزش بر شانه تو از آن چیست ؟ آرام باش . قطرات اشک روی گونه را این بار ... آری اینبار بگذار من برچینم . بگذار موهایت را اینبار من ! آری من ِ در تو شانه کشم . مات و مبهوت بر گوشه چه نشسته ای . نور زیبای صبح را در آینه رودخانه عمرمان ببین . فردایی هست سرشار از پروانه ها ، با بالهایی رنگین در باغ . بو کن ! بوی نان تازه است . بوی هیزم سوخته به زیر تابه نان است . این صدای همان بلبلست که دیروز از قفس رهایش کردیم . صدای رودخانه را بشنو . آماده ایی با پای برهنه مثل دوران کودکی ، بدون غم خیس شدن در آب و سرما خوردگی ، بر این آب در جریان ثابت کنیم مثل ماهیها با تو شنا نمی کنیم ؟ یادت هست میخواندیم از صدای ضربه پایمان بر تو . بر اندکی ایست تو ، بر لحظه پراکنده شدن قطره هایت . از خنک شدن نسیم بر گونه هامان، از حس ترشدن با روشنایت لذت میبریم ؟ یادت هست ؟! لبخند بزن .. آری بخند . از کهنگی و پارگی لباس چه باک . نترس که بگویند دیوانه ایم . بگذار بمانند بر جاهلی که این لباس را شایسته هر کس نیست . خندیدی؟ جانم بقربانت . اکنون آرامم ... اکنون صدای قلبت می آید ...
نوشته :خودم
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥ - امین

ساعت 12 . دل بی تاب توست . بیتاب بی تابی توست . دل غرق در افکار امروز توست . من و دل خروشان چو دیگ جوشان با تو در پی تو به انتظار فصلی نو نشسته ایم . حراست مباد ! ایزد باتوست . وجودم با توست . مگو عرصه تنگ است ، آسمان بی رنگ است . مگو خانه تاریک است و هوا سرد است . میاندیش به هراس فردا و بیقراری دلها . اکنونت را با من باش . بگذار فردای بد را امروز سرکوب کنیم . بلبلان را پرواز دهیم ، قفسها را بشکنیم و آزاد ندا سردهیم " خداوند با ماست "
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥ - امین

باشد که یک روز من و تو قصه شویم . قصه حرفهای ناگفته شویم . راوی قصه نه تو باشی و نه من . آن زیبا دختری باشد که قطره اشکش آهی سوزنده از آرزویی شیرین برای وصالی زیباست .
وصالی که هر دو در رویایش هر شب سر به بالین می گذاریم و از اتفاقات نیفتاده فردا سخن میرانیم . از عشق و درماندگی . از زندگی و سردرگمی . از رویای شرابی عسل گونه در زیر سایه درخت کنار . از صفای جویباری خنک کنار کوهساری عظیم . از قلب بزرگ بر روی سینه ستاره . از یک دست لباس محلی زیبا . از فال حافظ . از نوشتن اسمت بر روی رگهایم . از اشکهای پنهان دوران غربت . از زیبای مه رویی که اینک نوشته را میخواند . از نوازش موهای بلند به زیر نور مهتاب . از خوردن ناردونه و لواشک و قرت قروت و هر چیز که میتوان فکرش را کرد . از خود تو . از زیبایی اندام و چشمانت . از گیسوان بلندت. از من . از خشم های سالانه یکبار و از غمی بزرگ که اکنون من و تو . دوردست ها فاصله را تنها به امید یک روز دیدن آهسته آهسته جام عمر را سر میکشیم .
