﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>اينجا آسمان هميشه آبيست</title>
    <description>amj's description</description>
    <link>http://amj.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>امین </managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 02 Sep 2007 05:38:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p align="center"&gt;&lt;img hspace="0" src="http://www.mitsuyoshi.com/aladdin/32.jpg" align="baseline" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;ساعت 10 شب بود. هوا هم سرد. همه دور یه بخاری علاءالدین جمع شده بودیم . بی بی کتری رویی رو روی بخاری گذاشته بود و بخار آروم آروم از دهانه کتری بیرون می زد . از نایلون شیشه ای علاءالدین چشمهام رو به آتش فتیله دوخته بودم . گاهی وقتا شعله می کشید گاهی وقتا هم شعله آبیش آرامش خاصی بهم می داد. سینی چایی هم کنار بخاری و یه ظرف آب که برا شستن استکانها بود . کنارم آبجیم یه پتو انداخته بود روش و خوابیده بود . هنوز کوچیک بود و خبری نداشت از آینده ای که در انتظارشه . اونطرف تر مامانم و دادشم نشسته بودن ، مامان داشت به داداش می گفت بره از اب انبار آب بیاره فردا صبح برا شستن دست و صورت بریزه تویه سطلی که تو اتاقه ، داداشم هم گله از سردی هوا داشت و اینکه صبح اینکارو م یکنه ...منم کنار بی بی بودم دستام و حلقه کرده بودم دور زانوهام . فکر کلاس فردا بودم . اینکه برم مدرسه . نرم مدرسه . تا کی اینجا هستیم و کی بر می گردیم خونه و ... . صدای قلیون کشیدن بی بی من و از افکارم جدا کرد . قل قل قل قل . یه نفس کوتاه . کمی دود تو هوا و دوباره قل قل قل قل ... همونجا کنار بی بی یه بالش بود که وقتی خسته می شد بهش تکیه میداد اونو زیر سرم گذاشتم و خودم و جمع و جور کردم . کمی از پتوی آبجی رو رو خودم دادم به سقف چندلی خونه نگاهی انداختم . همینجور تو افکارم بودم که چراغ رو خاموش کردن . نور بخاری روی سقف افتاده بود و من به بافت سقف فکر می کردم که چه کسی و چه وقتی اینا رو ساخته ، مامانم وقتی کوچیک بوده همینجا خوابیده و مثل من فکر می کرده ؟!... روی دیوار ته اتاق تصویری تاریک از یه کشتی باری بزرگ بود که داییم زمانی که دریا می رفت به ذهن سپرده بود و روی دیوار نقاشی کرده بود . همونجور که نور بخاری سو سو میزد با صدای قل قل قلیون بی بی خوابم برد ... &lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img hspace="0" src="http://static.twoday.net/persepolis/images/DSC02886.jpg" align="baseline" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;یادش بخیر . اونموقع 13 سالم بود . الان نه بی بی بین ماست و نه اثری از خونه بی بی . کاش اونسال بر نمی گشتیم خونه ... &lt;/p&gt;&lt;p align="center" /&gt;</description>
      <link>http://amj.persianblog.ir/post/20</link>
      <author>امین </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=42301&amp;postID=1484009</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-42301.post-1484009</guid>
      <pubDate>Sun, 02 Sep 2007 05:38:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزی</title>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2"&gt;فرمانده نگاهی به لشکرش انداخت . حرکات تک تک سربازان را زیر نظر گرفت . آرام شروع به قدم زدن میان آنها کرد . استرس و اضطراب را در نگاه آنها می دید . بعضی سربازان سعی می کردند خود را بی احساس نشان دهند اما گاهی اوقات لرزیدن دستانشان حکایت از تشویش درونی آنها داشت. &lt;br /&gt;فرمانده بیشتر از آنکه به فکر این اضطراب باشد در فکر نحوه مقابله با دشمن بود . او منتظر رسیدن گروه مهندسی و خبر بود . وقتی از میان سربازان بیرون آمد به طرف سکو حرکت کرد . بالا رفت و فریاد زد . آزاد ! &lt;br /&gt;جنب و جوش و همهمه ای سربازان را فرا گرفت . همه به حالت آزاد باش در آمدند. لبهایش را بهم فشرد و روی از سربازان برگرداند . بیسیم را در دستش گرفت ،کلید آنرا فشار داد : &lt;br /&gt;- لشکر شماره 1 .. ما آماده باشیم . &lt;br /&gt;از آنطرف خط صدایی ضعیف که مشخص بود سراسیمه است جواب داد : &lt;br /&gt;- گروهبان مک صحبت میکنه . قربان اینجا اوضاع مناسب نیست . فرمانده کشته شده و چیزی از ما باقی نمونده . هرچه سریعتر میتونین خودتونو برسونید قربان . &lt;br /&gt;- دریافت شد . &lt;br /&gt;فرمانده نگاهی به سربازانش انداخت. کلید بیسیم را باز فشرد : &lt;br /&gt;- از لشکر 2 به فرماندهی . قربان چه دستوری میدین &lt;br /&gt;مدتی سکوت حاکم شد . صدای خش خشی آمد . باز قطع شد. فرمانده تکرار کرد :&lt;br /&gt;- ستوان استن صحبت می کنه ، قربان چه دستوری میدین . &lt;br /&gt;فرمانده نگاه سنگین سربازان را حس کرد همه به او خیره شده بودند . &lt;br /&gt;اینبار بلندتر و محکم تر صحبت کرد .&lt;br /&gt;- از لشکر 2 . قربان چه دستوری می دین ؟ &lt;br /&gt;اینبار صدایی ضعیف شنیده شد : &lt;br /&gt;- ف....هی... خ.... خش. خششش.ق..... .. خششش&lt;br /&gt;فرمانده آه بلندی گشید . شتابان از مقر فرماندهی خارج شد . اوضاع اطراف تحت کنترل بود . نگهابان ها در محل های مشخص شده مستقر بودند . تصمیم گرفت از بیسیم دیگری که در اختیار اتاق نگهبانی بود استفاده کند شاید بهتر جواب می داد . &lt;br /&gt;به طرف اتاق نگهبانی رفت . میان راه دود غلیظی از دور مشاهده میشد و نشانی از نبرد داشت . متوجه شد کسی از دور او را صدا می زند . به طرف صدا برگشت . یکی از سربازان به دنبال او می دوید . ایستاد تا سرباز کاملا به او رسید . سرباز همانطور که نفس نفس می زد شروع به صحبت کرد .&lt;br /&gt;- مندز هستم ....از مقر فرماندهی شمالی ..... ماموریت پنجم . &lt;br /&gt;فرمانده با سر نشان داد منتظر مابقی صحبتهاست . &lt;br /&gt;- قربان خطوط ارتباطی ما با لشکرها دچار مشکل شده . فرمانده عملیات دستور دادند به اینجا بیام و ساعت حمله رو بگم . &lt;br /&gt;- بگو &lt;br /&gt;- همین الان قربان . به محض ورود من شما باید وارد عمل بشید . این دستور افسر عملیات استفان جورجه.&lt;br /&gt;- میتونی بری .&lt;br /&gt;و خودش هم با عجله به مقر لشکر رفت. وقتی وارد شد . فریاد زد  : &lt;br /&gt;گروهان آماده باش . ما تا 2 دقیقه دیگه به خط حمله میریم .&lt;br /&gt;خودش رو به سکو رسوند : &lt;br /&gt;تا چند دقیقه دیگه درگیری سختی رو پیش رو داریم . ممکنه همه ما کشته بشیم . میدونم هر کدوم از شما آرزوهایی دارین ولی الان زمان اینه که برای وطنمون ، برای فرزاندنمون و خانواده هامون . برای سلامتیشون و آزادیشون بجنگیم . میخوام به فکر زمانی باشین که دشمن تو خونه ماست و زن و بچه هامون اسیر اونان . غیریت خودتونو نشون بدین و تا اونجا که در توان دارین بجنگین .&lt;br /&gt;از سکو پایین اومد و فریاد بلندتری زد . گروهان حرکت .&lt;br /&gt;گروهان با سرو صدای زیادی شروع به حرکت کرد . ستوان استن مصمم تر از بقیه در جلوی صف قرار داشت . طبق نقشه ای که داشت اونها 15 دقیقه تا محل درگیری فاصله داشتند . دوباره دکمه بیسیم را فشار داد : لشکر 1 ؟ &lt;br /&gt;مدتی انتظار کشید و. جوابی نشنید . به احتمال زیاد لشکر منهدم شده بود . ار اینکه به سرنوشت فکر کند  پرهیز میکرد . تنها چیزی که ذهنش را پر کرده بود این بود که چگونه وارد معرکه شود . &lt;br /&gt;10 دقیقه گذشت آنها در نزدیکی محل بودند . اولین چیزی که به چشم خورد دست تکه شده ای بود که لای بوته ها افتاده بود . هراس را میان سربازانش حس کرد و خشمگینانه فریاد زد  : گروهان آماده باش ! &lt;br /&gt;دیگر میدان را که پر از سربازان دشمن بود میدیدند . آنها غنائم را احاطه کرده بودند و اجساد سربازان خودی در همه جا دیده میشد . باید جلوی تجاوز  آنها به خاکشان را می گرفتند . &lt;br /&gt;فرمانده دستانش را بالا برد و فریاد زد : حملهههههههههههه &lt;br /&gt;گروهان با سر و صدای زیادی به طرف دشمن یورش برد و دشن متوجه حضور آنها شد . &lt;br /&gt;ناگهان سایه ای بزرگ روی دشمن را پوشانید و در یک آن زلزله ای رخ داد . و غبار همه جا را فرا گرفت . تنها چیزی که شنیده میشد ناله ها و فریادها و صدای خورد شدن استخوان بود ...  &lt;br /&gt;وقتی غبار فرو نشست . سربازان دشمن له شده بودند و اندکی نیاز در حال فرار بود . &lt;br /&gt;وقتی زیر پایم را نگاه کردم . روی تکه نانی پا گذاشته بودم و تعداد زیادی مورچه له شده بودند . و دسته ای دیگر سوی نان حمله ور شدند . دلم برای انها که له شده بودند سوخت. با خود گفتم شاید روزی انها نبوده و به راه خود ادامه دادم ...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amj.persianblog.ir/post/19</link>
      <author>امین </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=42301&amp;postID=1484008</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-42301.post-1484008</guid>
      <pubDate>Tue, 03 Jul 2007 07:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تولدت مبارک</title>
      <description>&lt;p align="center"&gt;&lt;img hspace="0" src="http://sc2.saugus.k12.ca.us/~ltalmadge/images/Birthday.gif" align="baseline" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یک باغ در صورت او مخفی است&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آنجا که گل سرخ و یاس سپید می رویند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یک بهشت آسمانی ٬ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;آنجا که میوه ها به بار می نشینند &lt;/p&gt;&lt;p&gt;گبلاسها می رسند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و کسی انها را نمی چیند &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا وقتی که گیلاسهای رسیده خود به فریاد درآیند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همچو مرواید درخشان &lt;/p&gt;&lt;p&gt;گیلاس ها ردیف به ردیف کنار هم نشسته اند &lt;/p&gt;&lt;p&gt;و لبخندش&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گل سرخی است پنهان &lt;/p&gt;&lt;p&gt;زیر برف &lt;/p&gt;&lt;p&gt;نه اشراف زاده و نه شاهزاده&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هیچکس زا توان تصاحب این مروارید نیست &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا وقتی که گیلاسهای رسیده خود به فریاد در آیند &lt;/p&gt;&lt;p&gt;چشمانش همچو فرشتگانیست&lt;/p&gt;&lt;p&gt;که در سکوت ٬‌جهان را به نظاره نشسته اند &lt;/p&gt;&lt;p&gt;و ابروانش&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همچو کمانی که تهدید مرگ را تداعی می کند &lt;/p&gt;&lt;p&gt;هر تلاش دست و چشم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;برای تصاحب آن گیلاس های مقدس بی ثمر است &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا وقتی که گیلاس های رسیده ٬ خود به فریاد درآیند . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تولدت مبارک &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amj.persianblog.ir/post/18</link>
      <author>امین </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=42301&amp;postID=1484007</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-42301.post-1484007</guid>
      <pubDate>Mon, 04 Jun 2007 21:39:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کشتی نوح</title>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;به زمین خطاب شد که فورا آب را فرو بر و به آسمان امر شد که باران را قطع کن و آب خشک شد و حکم انجام یافت و کشتی بر کوه جدی قرار گرفت و فرمان هلاک ستمکاران در رسید . (آیه ۴۴ سوره هود)&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کوه جودی احتمالا همان کوه آرارات است که در مرز ایران و ترکیه و ارمنستان واقع شده است . (تفسیر نمونه ٬ جلد ۹ صفحه ۱۱۳) . &lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img style="WIDTH: 435px; HEIGHT: 344px" height="344" hspace="0" src="http://www.iranfirst.com/images/amj/001.jpg" width="435" align="baseline" border="2" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font size="1"&gt;&lt;strong&gt;نمای کوه آتشفشان آرارات و بقایای فسیل کشتی نوح در روستای اوزون دیجی و اردوگاه بازدیدکنندگان&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img style="WIDTH: 414px; HEIGHT: 243px" height="243" hspace="0" src="http://www.iranfirst.com/images/amj/02.jpg" width="414" align="baseline" border="2" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font size="1"&gt;&lt;strong&gt;بقایای هلاکت قوم نوح (ع) در کنار فرات که بر روی الواح سومر بدست آمده است .&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img style="WIDTH: 508px; HEIGHT: 395px" height="395" hspace="0" src="http://www.iranfirst.com/images/amj/07.jpg" width="508" align="baseline" border="2" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font size="1"&gt;&lt;strong&gt;فسیل کشتی نوح در خاکستر آتشفشانی کوه آرارات در ۳ کیلومتری مرز ایران و ترکیه &lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img style="WIDTH: 481px; HEIGHT: 299px" height="299" hspace="0" src="http://www.iranfirst.com/images/amj/08.jpg" width="481" align="baseline" border="2" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font size="1"&gt;&lt;strong&gt;نمایی دیگر از کشتی نوح (ع) در دامنه کوه آرارات در مرز ایران و ترکیه &lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font size="1"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img style="WIDTH: 505px; HEIGHT: 353px" height="353" hspace="0" src="http://www.iranfirst.com/images/amj/05.jpg" width="505" align="baseline" border="2" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font size="1"&gt;&lt;strong&gt;مقایسه ابعاد محاسبه شده از فسیل کشتی نوح (ع) و ناو هواپیمابر کیتی هاوک&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img style="WIDTH: 510px; HEIGHT: 343px" height="343" hspace="0" src="http://www.iranfirst.com/images/amj/06.jpg" width="510" align="baseline" border="2" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font size="1"&gt;&lt;strong&gt;جایگاه فرود کشتی نوح در کوه آرارات&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img style="WIDTH: 528px; HEIGHT: 325px" height="325" hspace="0" src="http://www.iranfirst.com/images/amj/03.jpg" width="528" align="baseline" border="2" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font size="1"&gt;&lt;strong&gt;ابعاد و طراحی سه طبقه ای کشتی نوح (ع) به کمک بقایای بجا مانده در دامنه کوه آرارات &lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img style="WIDTH: 441px; HEIGHT: 306px" height="306" hspace="0" src="http://www.iranfirst.com/images/amj/04.jpg" width="441" align="baseline" border="2" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size="1"&gt;فلزیاب برای کشف قطعات فلزی در بدنه کشتی نوح (ع) در میان خاکستر آتشفشانی&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img style="WIDTH: 489px; HEIGHT: 332px" height="332" hspace="0" src="http://www.iranfirst.com/images/amj/012.jpg" width="489" align="baseline" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font size="1"&gt;&lt;strong&gt;بازسازی نمای لنگر کشتی برای حفظ تعادل در مقابل طوفان نوح (ع)&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مطالبی رو که بالا خوندین از کتاب ؛ باستان شناسی قرآن کریم ؛ هست . این یکی از موارد باستان شناسی توسط ایه های قران هست. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;با تشکر از همه دوستانی که من و تشویق به نوشتن کردن . از همه ممنونم . تا آپ بعدی شب و روز همگی خوش&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amj.persianblog.ir/post/17</link>
      <author>امین </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=42301&amp;postID=1484006</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-42301.post-1484006</guid>
      <pubDate>Thu, 31 May 2007 09:32:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کهنه درد...</title>
      <description>&lt;p /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img hspace="0" src="http://www.eastchester.k12.ny.us/schools/ms/vignettes/pix/Sarina-Magardino.jpg" align="baseline" border="2" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;شادی افزون بود و دل می خرامید در چمن ... آسمان آبی بود و همیشه لبخند بر لبانم ... درد پوسته ی هسته خرمایی بود بر تن ... قامت راست چون سرو ... همدردی بود و همصحبت و یاری ... &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;دریغ از لحظه ها و روزها ... دریغ از ما ... دریغ از دوست ... دریغ از سالها عاشقی ... نه آسمانی ماند و لبخندی ... نه آن قامت و سرسبزی... تنها درد ماند و هلال کمر ... کو همصحبتان دیروز و امروز؟ ... کو آن یار پرادعای عاشق؟ &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;تو ای همدرد ... زیبا کلام و شیرین سخن ... جز تو ... کس را نبود وفا بر ما ... تو هم گشتی گوشه نشین و اسیر درد ... &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;همیاران گرامی . زین پس نشانی از من در اینجا نخواهد بود. ما از این محفل برفتیم ...&lt;/p&gt;&lt;p align="justify" /&gt;&lt;p align="center"&gt;حدیث عشق من گر کس نگفت افسانه ای کمتر&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;وگر من هم نباشم در جهان دیوانه ای کمتر&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;از ان سیمرغ را در قاف غربت اشیان دادند&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;که شدزین دامگه مشغول اب ودانه ای کمتر &lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;کسی عاشق بود کز اتش سوزان نپرهیزد&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;به راه عشق نتوان بودن از پروانه ای کمتر &lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/49.gif" /&gt;&lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/27.gif" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amj.persianblog.ir/post/16</link>
      <author>امین </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=42301&amp;postID=1484005</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-42301.post-1484005</guid>
      <pubDate>Sat, 24 Feb 2007 06:26:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آرزو ...</title>
      <description>&lt;p&gt;آرزو دارم که باز آن روی زیبا را ببینم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;آن سر و آن سینه ٬ وان بالای رعنا را ببینم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پیش پای خویش را آسان نمی بینم کجایی &lt;/p&gt;&lt;p&gt;ای چراغ زندگی ٬‌تا عرش اعلا را ببینم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;با من وحشی نمی دانم چه کردی کاین زمان من &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بهر دیدار تو خواه جمله دنیا را ببینم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رخصتم ده تا نهان از مردمان آیم بسویت &lt;/p&gt;&lt;p&gt;وان اشارت های گرم عشرت افزا را ببینم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amj.persianblog.ir/post/15</link>
      <author>امین </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=42301&amp;postID=1484004</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-42301.post-1484004</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Feb 2007 13:22:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سفر</title>
      <description>&lt;p align="center"&gt;&lt;img hspace="0" src="http://www.iraniha.net/amin/winter.jpg" align="baseline" border="2" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify" /&gt;&lt;p align="justify"&gt;دنگ دنگ ! ... &lt;br /&gt;صدای ناقوس می آید . نفسهایم در سینه حبسند . همه بلبلان خاموشند . دیگر صدایی نمی آید . هر از چندگاهی صدای کلاغی از دوردست هاشنیده می شود. کوچه ها خلوت ، مغازه ها تعطیل . هوا سرد و باد پاییزی وجودم را می لرزاند . گاه های بسیار بغض گلویم را میفشارد تا قطره ای از چشم بهانه ی لرزشها شود . اما بغض خود لرزشی شد آشکار بر اندامم تا نای رفتن را از پایم بگیرد . جسم خسته و رنجور است . روح در التهاب دیدار است . نوایی از آسمان می آید : سفر نیکوست . اما نی زکوی دلستان رفتن ... . شاید لرزش از اینست . شاید از باد پاییز . شاید از اسخوانهای پوسیده منتظر .. هر چه هست باشد . سفر نزدیک است . ..&lt;/p&gt;&lt;p /&gt;</description>
      <link>http://amj.persianblog.ir/post/14</link>
      <author>امین </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=42301&amp;postID=1484003</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-42301.post-1484003</guid>
      <pubDate>Sat, 10 Feb 2007 15:20:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نهايت و سکوتی در قعر تاريکی</title>
      <description>&lt;p align="center"&gt;&lt;img hspace="0" src="http://home.arcor.de/chricks/blut.jpg" align="baseline" border="2" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amj.persianblog.ir/post/13</link>
      <author>امین </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=42301&amp;postID=1484002</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-42301.post-1484002</guid>
      <pubDate>Wed, 03 Jan 2007 20:47:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تنهايی</title>
      <description>&lt;p /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img height="554" hspace="0" src="http://kresby.grafika.cz/data/media/46/Night.jpg_middle.jpg" width="435" align="baseline" border="2" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امشب تنهایم&lt;br /&gt;خلوتم را سکوت &lt;br /&gt;و سکوتم را بغض فرا گرفته &lt;br /&gt;می شود قطره های خون &lt;br /&gt;چکیده از گلوی نی را آهسته بسان ثانیه های عمر شمرد&lt;br /&gt;نبضش را با انگشتان لمس کرد و با آن آهنگی نواخت &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;quot;سوز دل بين که زبس آتش اشکم دل شمع &lt;br /&gt;دوش برمن زسرمهر چوپروانه بسوخت &amp;quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هوای سنگینی است امشب ... سرما ... یخبندان . تاریکی و غم . عجب ! عجبا از این روزگار که دائم به هر بهانه پی آزردن دل ماست . گر ٬ سنگی دارید زمین گذارید ای خلق خدا. این دیوار کهنه است . فرو میریزد ... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;نوشته .. خودم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://amj.persianblog.ir/post/12</link>
      <author>امین </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=42301&amp;postID=1484001</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-42301.post-1484001</guid>
      <pubDate>Tue, 19 Dec 2006 15:15:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تولد !</title>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;مثل همیشه ساده : وبلاگم ۳ ساله شد ! &lt;/p&gt;&lt;p align="justify" /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img hspace="0" src="http://www.fotosearch.com/comp/corbis/DGT069/CB026354.jpg" align="baseline" border="3" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify" /&gt;&lt;p align="justify"&gt;۳ عنوان متفاوت داشت : &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;آسمان هفتم&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;هفت آسمان&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;اینجا آسمان همیشه آبیست .&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;قصد داشتم امسال اینجا رو برفیش کنم . &lt;a href="http://iraniha.net/amin/Weblog/2/index2.htm"&gt;&lt;font color="#ff0000"&gt;&lt;strong&gt;قالبش&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; رو هم آماده کردم اما پشیمون شدم . گفتم بذار همه اونایی که فردا تو زمستون میان اینجا آفتاب و آسمون آبی اینجا بهشون یادآوری کنه آسمون همیشه آبیه . ابرها زودگذرن . بارون ها ٬ برفها و یخبندونها و از همه مهمتر سرما بالاخره یه روزی تموم میشه . اگه روزی از سرما و گرما احساس کردین تنتون میلرزه بیاین اینجا تا گرما و آسمون آبیش امیدوارتون کنه به آینده ای آبی و صمیمی و روشن . &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;از میون مطالب گذشته یه مطلب رو که ۴ آبان نوشته بودم پیدا کردم خالی از لطف نیست اینجا بنویسم  : &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;خسته ام ... &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;  خوابم می آید .&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;       اما ! ...&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;                فرو بستن چشم از چشمانت &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;                                         بیم بیداری فردا و &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;                                                    طعم تلخ تنهایی دارد . &lt;/p&gt;&lt;p align="justify" /&gt;</description>
      <link>http://amj.persianblog.ir/post/11</link>
      <author>امین </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=42301&amp;postID=1484000</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-42301.post-1484000</guid>
      <pubDate>Tue, 21 Nov 2006 19:32:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>